در مطالعه فرهنگ، پرداختن به افق بنیادی نه یک انتخاب نظری، بلکه ضرورتی روشی است؛ چرا که جهانبینی سطح زیربنایی فرهنگ را میسازد. سطحی که در آن، زبان، آیینها، هنر، اندیشه و نهادهای اجتماعی استوار میشوند. فهم این لایه ژرف، به ما امکان میدهد که نه تنها ساختار آشکار فرهنگ، بلکه ریشهها و سرچشمههای نادیدنی آن را نیز دریابیم؛ سرچشمههایی که از دل تاریخ و حافظه جمعی برمیجوشند و افقهای معنای هر نسل را شکل میدهند.